شبه خاطرات
در دنیا کفش های وجود دارد که در صورت پوشیدنشان ناگزیر به قر دادن هنگام راه رفتن هستید.
چند سال پیش دانشجو بودیم و سرخوش و بی خیال دنیا و آخرت .
میم از یکی از اقوامش شنیده بود که تازگی ها کسی به این شهر آمده به اسم آقای یعقوبی که با اجنه پاکستان در ارتباط است و دعا می نویسند و سر کتاب باز می کند و آینده را فال می گیرد و غیره و غیره
از منشی آقای یعقوبی ( که همسرشان خانم یعقوبی بودند) طی تماسی تلفنی برای پنجشنبه روزی (دو هفته بعد) به ما سه نفر وقت حضوری گرفتیم.
در آن پنجشنبه با آدرسی که داشتیم گشتیم و گشتیم تا خانه شان را پیدا کردیم. خانه ای بود محقر و کوچیک درته یک کوچه تنگ و باریک با یک آیفون تصویری عجیب (آن زمان آیفون تصویری مرسوم نبود)
خانم یعقوبی آیفون را برداشت وبعد از کلی گزینش و سوال و جواب که که و چه هستید و معرفتان کیست و از کجا آمده اید و وقت قبلی گرفته اید و...
در را برایمان گشود و وارد خانه شدیم .
تصور قبلی من از مراجعه کنندگان به چنین مکانی افرادی نظیر زنان خانه دار یا پیرزن های بی سواد و نهایت چند دختر جوان دم بخت بود .اما از بدو ورود در هال خانه (اتاق انتظار) چند نفر خانم باکلاس تحصیلکرده و چند تا آقای میانسال بود. حتی موقعی که توی اتاق انتظار خانه منتظر نوبت بودیم و مشغول هر هر و پچ پچ کردن و درگوشی ریز ریز صحبت کردن و خندیدن بودیم یک آقای مسن شیک از اتاق بیرون آمد و خانم یعقوبی بعد خداحافظی ایشان گفتند که آقای یعقوبی برای ایشان امروز سفره انداخته اند.
گذشت و گذشت تا نوبت ما شد.قرعه کشی کردیم تا کداممان اول وارد اتاق شود .نفر سوم افتادم.
م که اولین نفر بود به خاطر بیماری مادرش رفته بود پیشش + اینکه شوهر آینده اش کیست و چه شکلی است و اسمش چیست و شغلش چیست و ... آقای یعقوبی هم به او یک سنگ سیاه رنگ کوچک داده بود بعلاوه یک کاغذ کوچک که درآن دعایی نوشته شده بود و گفته بود تا چهل روز این دعا را بخواند و این سنگ را نگین انگشتری کند و همیشه در دست داشته باشد... گفته بود یک نفر بخت م را بسته است و این انگشتر و سنگ دفع طلسم می کند... همچنین گفته بود م تا شش ماه دیگر ازدواج خواهد کرد. چهره میم که از اتاق خارج شد دیدنی بود. از شدت انفجار خنده سرخ شده بود.
دومین نفر س بود که می خواست ببیند آیا بالاخره به دلدارش خواهد رسید یا نه و آقای یعقوبی به او یک سنگ کوچک فیروزه داده بود و گفته بود تا این انگشتر را نگین انگشتری کند و به دستش بزند بعلاوه یک برگه کوچک دعا که باید در خاک گلدان خانه شان مخفی میکرد.
سومین نفر بودم که وارد اتاق یعقوبی شدم. آقای یعقوبی یک آقای نیمه مسن با ریش و سیبیل سفید بود که پشت میزی نشسته بود.اسمم را و اسم مادرم را پرسید و بعد شروع کرد با حروف ابجد حساب و کتاب کردن.بعد سرش را بلند کرد و گفت شما نورانی هستید. ارتباط قوی ای با خدا دارید .اگر نذری ادا نشده نماز قضا یا روزه نگرفته ای دارید زودتر ادا کنید .همچنین نام و مشخصات همسر آینده ام را گفت و گفت تا شش ماه دیگر عروسی می کنید.موقع خروج از اتاق گفتم سنگ نمی دید؟ گفت سنگ لازم ندارید.
وقتی در حیاط خانه آقای یعقوبی مشغول پوشیدن و بستن بند کفش ها بودیم و تبادل اطلاعات اینکه چه گفته می کردیم و به خاطر حرف هایش قاه قاه می خندیدیم چهره آقای یعقوبی را دیدیم که پشت پنجره اتاقش ایستاده و نگاهمان می کند...سریع از خانه اش خارج شدیم و تا مسیر دانشگاه فقط گفتیم و خندیدیم .
در دانشگاه بود که یادمان آمد هیچ پولی به یعقوبی یا همسرش نداده ایم.
شش ماه بعد آن ماجرا هیچ کداممان عروس نشدیم...
اکنون سین فرزند اولش تازه به دنیا آمده است. یک پسر زشت که متاسفانه به مادرش نرفته و به پدرش رفته است.
میم مجرد است و برای کنکور ارشد درس می خواند. میم این روزها به خاطر مسائلی کاهش شدید وزن پیدا کرده و دنبال دوا و درمان است.
من هم که وبلاگ می نویسم.
آقای یعقوبی را گم کردیم ولی امیدوارم به زودی بتوانیم پیش یکی از این فال قهوه چی های قدیمی برویم وبا زهم بخندیم و بخندیم...
این راه پیمایی های طولانی مدت
ببین من یه سیستمی دارم تو زندگیم به اسم راه پیمایی های طولانی مدت.بعد توی این راه پیمایی های طولانی مدت شروع می کنم راه می رم راه می رم. اصلا حرکتمو قطع نمی کنم. ماشینا بوق می زنن. مردم متلک می گن.ماشینا از روم رد می شن.برف میاد. بارون میاد ولی من همچنان به راه رفتن ادامه می دم.الـآن هم اگه سوار شدم چون خیس شده بودم.حوصله راه رفتن نداشتم. خسته شده بودم...بعد به خاطر این نمی شنوم چون تو گوشم موسیقیه.همیشه موسیقی گوش می کنم ...توچی؟ اصلا چی گوش می دی؟ من آدما رو از روی موسیقی که گوش می دن طبقه بندی می کنم.برام مهمه بدونم کسی میوز گوش بده .جز گوش بده .موسیقی آلترنیتیو گوش بده.یا یکی مثل من فکرش باز باشه اول باخ گوش بده بعد آلترنیتیو گوش بده بعد همه رو پشت سر هم گوش بده و دچار هیچ مشکلی هم نشه...حالا تو چی گوش می دی؟
آیدا-نفس عمیق(پرویز شهبازی 1380)
یه خیابونی هست اینجا به نام خیابون کوهسنگی که هنوز دست شهرداری بهش نرسیده تا به بهانه قطار شهری یا عریض کردن خیابان چنارای قدیمی دو طرف خیابونو قلع و قمح کنه.
این درختای چنار که در چهار خط موازی هم در دوطرف خیابان کاشته شده اند علاوه بر داشتن یک خیابون قشنگ و خلوت برای عبور و مرور ماشین ها دو تا پیاده رو معرکه برای پیاده روی و قدم زدن درست کردن.
در قسمتی از خیابان به باغی به نام باغ الندشت می رسیم.باغی بزرگ و پر از درختان میوه و گیاهان زینتی.قبلا یکی از دیوارهای باغ کاه گلی بود و وقتی بارون میومد لذت قدم زدن کنار این باغو دو چندون می کرد. الآن نرده آهنی برای دیوارهاش گذاشتن و تابستون ها که داری از کنار دیوارهاش رد می شی مخصوصا اگه شب باشه کلی حشرات جور واجور و سوسک های بالدار ا زجلو و پشت سرت پرواز می کنن...
سیستم راه پیمایی های طولانی مدت من هم اغلب تو همین خیابون بوده.سیستمی کمکی برای رسیدن به تعادل روحی و جسمی.چه بعد خوشحالی ها و چه بعد دپرس شدن ها.نرمال سازی هیجانات. کمک به دفع بحران ها.افزاینده توانایی های حل مسائل.خلاقیت ده و ایده ده و پشتیبان تخیل و...
پ .ن : از اماکن دیدنی و جالب توجه این خیابان پیتزا فروشی معروف پیتزا پیتزا است که به عقیده بنده تا دوسال پیش پیتزاهایش فوق العاده بودند و درخاور میانه تک.اما بعد از جابه جایی مغازه و تغییر دکوراسیون و...کیفیتشان رو به نزول رفته است.گرچه اکنون هم از خیلی پیتزاهای کاغذی این مرزوبوم خوشمزه ترند و مزه اصیل پیتزا را می دهند.ناگفته نماند که مهمان های بنده مجبورند مدتی از زمان سیر وسیاحت و (حداقل) یکی از وعده های غذایی خود را در اینجا سیر ونوش جان کنند.
- مستر دیزی توصیه نمی شود.
- پیتزا قیفی کوهسنگی توصیه نمی شود.
-شیرینی خانگی سیرنگ به شدت توصیه می شود مخصوصا شیرینی های ساق عروس.
- پارچه فورشی پیروز :از قدیمی ترین پارچه فروشی های شهر.
طاهره عزیزم
طاهره قشنگم
این نامه های خشک یا به قول دیگر این نامه های بی بو و بی خاصیت حامل پیام های عشق من هستند.این نامه ها عشق مرا به تو تقدیم می دارد.این نامه ها.اشک ها آه ها و حسرت های مرا به گوش تو می رساند.
آیا تو این نامه ها را می خوانی؟ آیا عشق مرا نسبت به خود درک می کنی؟ آیا می فهمی که از همه چیز دنیا بیشتر محبت مرا به خود جلب کرده ای؟
حال من
مطابق معمول است. نه خوب است و نه خیلی بد. فکر تو برای ام تنها چاشنی است که گاه بی گاه مشغولم داشته است.عصرها مطب ندارم و سردبیری مجله آناهیتا را قبول کرده ام. و از شماره 4 مجله زیر نظر من چاپ خواهد شد ومرتب برایت می نویسم. اما این رابگویم که خودم حتی کلمه ای نخواهم نوشت زیرا ازحمالی مفت خوشم نمی آید و این هم برایت بگویم که برای هر شماره که چاپ شود 500 تومان می گیرم.خوب است؟
دستت را محکم می فشارم و می بوسم.
قربان تو.غلامحسین ساعدی
غ - س
نامه های غلامحسین ساعدی به طاهره کوزه گرانی- نشر مشکی : 1388.
غر می زنم پس هستم

- دوست داری مث کی باشی؟
مثل ... اوما ترومن توی کیل بیل. اونقدر قوی باشم و انگیزه داشته باشم که خیلی ها رو بکشم
- مثلا کیا؟
خیلی ها. یه لیست دارم. آدمایی که قبل از مرگ باید بکشمشون.مثلا یکی ندا اون دختره لوس پرافاده کلاس سوم یا خانوم انسان ناظم دبیرستان فرزان... دیگه دیگه خانوم ط عقده ای. اون همکار قبلی که بالاخره بعد سی سال بازنشست شد و همه رو راحت کرد.
- همشون خانومن؟
نه .نه.اما اعتراف می کنم که نود درصدشون مونثن. مثلا اون پسره . یادته ... م توی دانشگاه. البته اسم اونو خط می زنم داره خودش بدبخت می شه.
- چرا؟
شنیدم داره بچه دار می شه.
- چرا فکر می کنی هرکی بچه دار می شه بدبخت میشه؟
اینقدر گیر نده دیگه. این یه سپر دفاعی بدنه برای مقابله با بعضی چیزا. توی خیالمون خوشحالیم که طرف داره بدبخت می شه.
- دیوونه...باورم نمی شه بخوای کسی رو بکشی
خب می دونی .فکر کنم کروموزوم ترنر باشم...ولی نه. منظورم کشتن ذهنیه. چه جوری توضیح بدم بفهمی. منظورم اینه که برای تو بمیرن . برای همیشه.
- آهان.گرفتم.ولی باید ببخشیشون تا راحت شی.قانون جذبو باز یادت رفت.
ببخشمشون؟ نه بابا ...چی می گی. روانشناسی الآن روی انتقام تاکید می کنه.
- مخالفم باهات . باید محبت کنی. وز محبت خارها گل می شود
چقدر شعاری.اتفاقا این روزا به محض محبت کردن پشیمون می شم. کلا این روزا زیاد پشیمون می شم.
- چرا؟
چون می بینم که دارن دورم می زنن
- خب تقصیر خودته. مگه همیشه نمی گی به آدما به اندازه لیاقتشون محبت کنید نه ظرفیتتون؟
راس میگی . خب یه مدت این یادم رفته بود. همش حرف قبلی تو رو می زدم.. باید به آدمامحبت کرد. به اطراف نور بخشید . نور هدیه کرد...باید دنیا رو زیباکرد. دنیا رو نجات داد.اوف...می بینی؟من الآن سرشار از انرژی منفی ام.
- خودتو لوس نکن!
دلم می خواد خودمو لوس کنم . چرا نمی فهمی . منم احتیاج دارم هراز گاهی لوس باشم. هراز گاهی غر بزنم.
- خیلی خب . خیلی خب . لوس باش . غر بزن . منم می شم شنونده
خب...یه عالم کارای ناتموم دارم. قرار بود همه رو تو تابستون انجام بدم . شهریور شد و من هیچ کار نکردم...پایان نامم. دیگه از استادم خجالت میکشم.خیلی به من امید داشت... شورشو درآوردم دیگه. من یه تنبل به تمام معنام. همه ی طرحام نصفه کاره مونده. اون زلزله بمه. اون سریاله .خاله بنفشه. همشونو یه جایی گیر می کنم و دیگه ادامه نمی دم
- خب . فکر کن مثل تست زدن می مونن. از روی اون قسمتایی که باهاشون مشکل داری بپر و بقیه رو ادامه بده.
نمی شه . معلومه که نمیشه. اینا علت و معلول هم دیگه ان
- خب .داد نزن
برای آیلتس هم هیچی نخوندم.اونقدر تنبلی کردم که از ایران برش داشتن. تازه زانوی چپم هم درد میکنه و هنوز خوب نشده. شدم عین پیرزنا. دیگه حتی نمی تونم بدوام. اونطوری هم که میخواستم تو این تابستونی لاغر نشدم.
- تو خوش تیپی
معلومه که نیستم
- خب چرا داد می زنی
برای اینکه با حرفات عصبیم می کنی
- خب ادامه بده.من دیگه هیچی نمی گم
تو این تابستونی نه پفک خوردم نه چیپس .چند وقتی هم می شه که نوشابه نمی خورم .یا دوغ می خورم یا آب معدنی. گوشت هم که از غذام حذف کردم .اون کلسترول خون مزخرف هم که معلوم نیست از کجا آوردم.
- خیلی سخت می گیری
مگه این فرشته رو نمی بینی. این همه می خوره می خوره همه چی همه رنگ همه نوع بازم لاغره
- خب فکر کن معدش انگل داره .تازه اونقدر سواد هم که داری بدونی ژنتیک چقدر موثره
من چاقم . زشتم. از مدل پیشونیم خوشم نمی یاد. دلم میخواد پودر شم برم هوا. دلم میخواد تبدیل به خلا کامل بشم . دلم می خواد همه چی تموم شه
- خبه تو هم. خیلی شلوغش کردی ها.
ماه رمضون هم شده قوز بالا قوز. همه ی برنامه هام بهم می ریزه . تا بیام خودمو دوباره وفق بدم کلی طول می کشه.همه جا هم که خیلی زود تعطیل می شه و آدم به کاراش نمی رسه...تازه این آقای حیدری هم شیش تا هشت صبح کلاس گذاشته . تازه رایگان هم هست .اما بازم نمیتونم برم
- چرا نمی تونی بری
چونکه خوابم
- خب از خوابت بزن. حیفه ها.
آخه بعدش باید برم سرکار . تازه ممکنه خسته وگرسنه هم بشم.
- اوف ...چی بگم ولا.باورم نمی شه این حرفا رو تو داری می زنی
قرار شد حرف نزنی .ولی زدی . تازه در مورد آدم قضاوت هم می کنی که اون بدتره. شرایط آدم هم که درک نمی کنی
- مثلا چه شرایطی؟
شرایط وحشتناک خونه ما.مامان بابا . مهمونیا .
- همش بهانست
آره می دونم
- می خوای یه اوما ترومن پیدا کنیم اول از همه بفرستیم سراغ خودت
آره فکر خوبیه. اینجوری منم راحت می شم
Bonsoir paris
پاریس تو چیستی
در خودت چه داری
این چه معجونی است
چه جادویی است
همگان آرزوی دیدار تو را دارند
شیفته ات می شوند
هر بزرگی مدتی در تو می زیسته و شاهکاری بوجود آورده
این چه خاصیتی است
این همه ادیب و فیلسوف که از توبرمی خیزند
از بحر چیست
پاریس
گذرگاه درخشان تاریخ آدمیت
افتخار انسان
شهر بالزاک و دوما و شاتو بریان - استاندال و بکت - شهر ویکتور هوگو - شهر روسو و فلوبر – شهر مترلینگ و مالرو –آندره ژید و رومن رولان- رومن گاری - شهر سارتر و دوبوار – شهر فوکو – دریدا – کوندرا ....
شهر اپراها و تماشا خانه ها و موزه ها و قبرستان ها
شهر غذاها و رستوران ها و کافه ها
شهر مد و رنگ و معماری و لباس
پاریس
شهرزندگی
شهر نور
شهر رنگ

ادامه آهنگ های بالینی :

ادیت پیاف : برای هیچ چیز تاسف نمیخورم

دمیس روز: مرد چاق مهربان با صدای فوق مخملین.

سلن دیون: رفیق گرمابه و گلستان. به شرطی که کمتر داد بزند و فقط ملایم و آهسته بخواند

پیر بکلت : این آقا را خیلی خیلی دریابید. ترانه ها و موسیقی شان به معنای واقعی روح را نوازش می کند. مناسب جهت مرور خاطرات و یاد ایام و...

جین مس : گوش دادن این آهنگ در جاده یا درحال حرکت لذت را دوچندان می کند.

واسکو روسی : مناسب برای غرش های روح. زخم ها و جراحت های حاکی از تحقیر یا شکستن غرور و موارد مشابه
این محمدرضای ما
محمدرضا شجریان .محمدرضا گلزار .محمدرضا پهلوی . محمدرضا سرشار.محمدرضا لطفی. محمدرضا شریفی نیا....
محمدرضای ما جوانی چهل ساله است که مبتلا به معلولیت ذهنی می باشد. شغلش واکس زدن کفش ها ,کشیک و نگهبانی ماشین های پارکینگ , مسئول خرید نان و صبحانه و مسئول انجام کارهای کوچک دفتری مثل نامه رسانی و مهرزدن دفترچه ها و ... است.
محمدرضا از ده سالگی به همراه عمویش به اینجا آمد و شد داشته و اکنون بعد از بازنشستگی آن عموی بزرگوار و بزرگتر شدن خودش کماکان به اینجا آمد و شد می کند .همه قدیمی ها می شناسندش و جدیدی هایی که ابتدا از وی وحشت دارند بعد از مدتی آشنا شدن و خو گرفتن با او و قلب پاک او دوست دارش میشوند.
آی کیو محمد رضا به چه میزان است نمی دانم. خیلی از جمله ها را می فهمد و خیلی چیزا را یادش می ماند. مثلا اگر اخبار شب گذشته را دیده باشد برایتان صد مرتبه تکرار میکند .یا کافیست از جلو چادر هیئت های مذهبی که صدای راک حسین حسین میدهند رد شده باشد تا مدت های مدید او را می بینید که درحالی که برای خودش را ه می رود نوحه می خواند. جدیدا برای محمدرضا یک خط ایرانسل خریده اند .هم دسترسی به او راحت تر شده و هم مجال دیگران برای اذیت کردن و سرکار گذاشتن او. وقتی محمدرضا را عصبانی میکنند به هیچ وجهی نمی توانید آرامش کنید.شروع به جیغ و داد زدن و فحش دادن میکند .
به محمدرضا یاد داده اند که درمواقع عید (هرنوع عیدی) به پیش یکی یکی آدم ها رفته عید را تبریک بگوید و همانجا بالای سرآن آدم آنقدر صبر کند تا عیدی را (ولو به صورت زور) از طرف بگیرد. برای عید گذشته یک بنده خدایی به او یک اسکناس پانصد تومانی میدهد و محمدرضا کل ساختمان را زیرپا می گذاشت و مدام تکرار میکرد: فلانی خجالت نمی کشه . پونصدی عیدی می ده.

محمدرضا سوژه فیلمسازها هم بوده . تاحالا سه تا فیلم کوتاه و نیمه بلند برای جشنواره های داخلی و خارجی از وی تهیه کرده اند بعلاوه یکی دو مصاحبه برای روزنامه ها و نشریات محلی.
به محمدرضا از چند زاویه می شود نگاه کرد و مورد کاوش قرار داد .می توان برایش دل سوزانید .می توان او را با خویشتن مقایسه کرد و خدا را بخاطر دادن نعمت های جسمی و روحی شکر کرد. می توان از ضعف ها وکاستی های ارگان هایی نظیر بهزیستی در حمایت از اینگونه افراد داد سخن راند . می توان به نحوه تفکر و رفتار مردم با ایشان که یا محبت صرف است یا از خودراندن شدید آنها اندیشید. می توان....
هویجوریها (12)
Is it true
به قول یکی از دوستان ذکات موسیقی به اشتراک گذاشتن اونه .
حالا که سرم خلوت شده کم کم آهنگ ها و ترانه های بالینی و محبوبم رو میذارم.غرض معرفی این ترانه ها نیست .مقصود معرفی احساس مندرج درین آهنگهاست :

AL BANO & ROMINA POWER - FELICITA
آهنگ قدیمی ایتالیایی آل بانو که وقتی آدم خیلی خیلی خوشبخته یا میخواد احساس خوشبختی کنه شدیدا می چسبه. همیشه هوس می کنم با این آهنگ برقصم
این از اون آهنگاییه که باید با احترام بهش نزدیک شد و حتی الامکان باوضو و خلوص نیت بهش گوش کرد. آهنگ خیلی خیلی مقدسیه . برای من مثل فرشته مرگ می مونه. باید در مقابلش تعظیم کرد. مثل همیشه صدای آلتو Andreas Scholl با فراز و فرودهاش معرکه است . حتی گاهی اونقدر صداشو بالا میبره که با صدای سوپرانوی خواننده زن ممکنه اشتباه گرفته شه .وه که آدمو به عرش می بره . فقط بگم که همین تک آهنگ بارها باعث شده تصمیماتمو توی زندگی عوض کنم. مناجات نامه ایه برای خودش. خواهش می کنم با احترام به این آهنگ نزدیک بشید .

GreenDay_-_The_Simpsons_Movie_Theme
گرین دیز هم ازاون گروپ های طرفدار صلح با ترانه های فوق العاده و بینظیر انتقادیه . .جدیدا اینو پیدا کردم و وقتی فهمیدم مال گرین دیزه شگفت زده شدم.موسیقی تیتراژ سیمپسون ها . نمی دونم چرادوست دارم این آهنگو به دکتر صدیق تقدیم کنم.

آندره بوچلی باوقار نازنین با صدای آسمانیش این آهنگو با پاواراتی خونده. کار خوبی در اومده ولی ای کاش که با سارابرایتون یا زن دیگه ای هیچ وقت نخونه. این آهنگ انگ وقتاییه که آدم خسته و زخم خورده است .کسی می تونه بگه این ساوندترک کدوم فیلمه ؟

Yohanna - Iceland - Is It True
گمونم این خانوم یوهانا تو یوروویژن پارسال 2009 با همین آهنگ رتبه دومو بدست آورد. در هرصورت هم صدای خوبی داره و هم متن ترانه خوب و قابل قبولی .فکر می کنم ترانش کلیه سلیقه ها رو راضی نگه میداره.
- جدیدا وقتی می خوام عمیق ترین احساساتمو بیان کنم ناخوداگاه انگلیسی حرف می زنم. شاید تاثیر این همه فیلم و سریالی که می بینیم باشه .مثلا چند وقت پیش حالم بد بود ودچار تب ولرز بودم و تو رختخواب داشتم به انگلیسی ناله می کردم و مامانم بالای سرم با تعجب نگاهم می کرد یا همین دیروز تو خیابون یکی چیزی پرسید ومن گفتم : نات یت.
2- این تابستون کلی برنامه ریخته بودم که کلی از زمان آزاد استفاده کنم و باید می رفتم کلاس spss و آیلتس و پنل وردیف نوازی ابوالحسن صبا بعلاوه یه تحقیق گنده درباب جامعه شناسی هنر و پایلوت استادی پایان نامم. بیخیال همش شدم و دارم میرم ایرو دنس. اینقدر خوبه .... اینقدر خوبه .
.بعدا پشیمون می شم ؟؟؟
گمون نکنم. عذاب وجدان می گیرم؟؟ گمون نکنم
اجازه بدید دلاتونو بسوزونم و بگم بقیه زندگی هم شده کتاب و فیلم و موسیقی .اینقدر خوبه .... اینقدر خوبه .
تا می تونم باید ذخیره کنم
3- اینم شکل کافه کتاب آینده من .شاید سال دیگه . شاید ده سال دیگه . شایدم زمان بازنشستگیم. یه مکان بزرگ و پرنوره و یه قسمت بار هم داره . یه میز گرد هم اون وسط هست برای دور هم نشستن ها و جلسات نقد و اینا.
نشر ثالث یه ذره نه کاملا شبیه تصویر ذهنیمه. قراره در اصل یک پاتوق فرهنگی برای اهالی اهل ذوق باشه .پیشاپیش همتونو دعوت می کنم. ضمنا ما رفتیم مجوز نشر بگیریم فکر می کردیم با وجود این همه ناشر کشکی اونم کشکه . ازمون پرسیدم چند تا کتاب تاحالا تالیف یا ترجمه کردید ؟ ماهم بر و بر نگاشون کردیم . رفتیم مجوز تاسیس کتابخونه عمومی بگیریم . ازمون سند حداقل 5 سال اجاره حق تملیک(درست گفتم؟) با فضای حد اقل 500 متر خواستن ما بازهم بر و بر نگاشون کردیم. بعد گفتیم بی خیال میریم تو پارکا کتابخونه ای چیزی می زنیم رفتیم شهرداری . شهرداری گفت پارکا که به ما مربوط نمی شن شما بیاین وبرین تو مساجد کارتونو کنید. چند تا آدرس مسجد دادن. رفتیم مسجدا رو دیدیم دیدیم که زیر نظر پایگاه مقاومت بسیجن و گفتن کتابایی که قراره بیارید اولش باید چک بشه و...
این داستان ها مال سه چهارسال پیشه البت.
الآن قراره کار کنیم و پول دریاریم و یه جای 500 متری بخریم و چند تا پارک و مسجد تحت نظر خود بزنیم تا توش کتابخونه راه بندازیم
و دیگه چند تا کتاب ترجمه و تالیف کنیم.

پرنده ی کوچک
خدا برامون یک عدد بچه فرستاده که الآن دقیقا دو روزشه . یعنی چهل و هشت ساعته که اومده روی کره زمین و پیش ما.
این موجود قراره یه عالمه شیر و غذا بخوره . جیغ و آروغ بزنه و بارها بالا بیاره تا بزرگ شه .
تب کنه و دندون دربیاره . کلی واکسن های جور واجور بخوره . گرما وسرما بخوره .مریض شه .
حرف زدن یاد بگیره و همه به شیرین زبونیاش بخندن و اون ذوق کنه .
بره مهد کودک ومجبور شه با بچه های دیگه بازی کنه ( به اصطلاح اجتماعی بشه) باهاشون دعوا کنه و برای اولین بار طعم خشم و تحقیر و حسادت و تنهایی رو توی زندگی بچشه.
مجبور باشه دوازده سال پشت میزو نیمکتهای مدرسه بشینه . کلی درسای جور واجور عجق وجق به درد نخور حفظ کنه . مثلثات و دیفرانسیل و انتگرال و مدارهای الکترونیک و ضمایر عربی و اسم تک تک رودهای چین رو یاد بگیره.
باید کلی عکس هندی و عکس فوتبالیست جمع کنه. کلاس کنکور بره و هر جمعشو وقف یا تلف آزمون های قلمچی و علوی کنه . وارد دانشگاه بشه . ااای اگه شانس بیاره بهش خوش می گذره . اردو و کوه می ره و تشکیل انجمن می ده و برای هر چیزی بیانیه صادر می کنه .اگه بازهم شانس بیاره و از فکر ازدواج و دوتا شدن بیاد بیرون این دوران رو بعنوان سرخوش ترین دوران عمر تجربه می کنه.
حد اقل تا قبل بیست سالگی بیست پنج سالگی یکی دوبار عاشق میشه و شکست عشقی میخوره (یکی از مراحل تکامل انسان). وقتی بیرون می یاد چون این موجود مذکره بر طبق قوانین عرف موجود حالا یا باید بره دنبال کار یا زن و تشکیل زندگی مشترک . و چون بازهم اینباربر طبق قوانین مدنی بهش کارو زن نمی دن باید سربازی بره . اونجا اگه شانس نیاره و کسی هواشو نداشته باشه یا معتاد می شه یا چاپلوس بوقلمون صفت یا تو سری خور ( که وضعش به مراتب از دوتای قبلی وخیم تره).
و وقتی سی سالش شد تازه اول سرگشتگیشه. اینبار بر طبق قوانین عرف خانواده برای اینکه بهش استقلالو یاد بدن ( یک دفعه ) ولش می کنن واون موقع تازه باید بره دنبال نون . دنبال کار. دنبال عشق
پ ن: شاید این موجود روزی یک نویسنده یا یک دانشمند یا یک رئیس جمهور یا یک فوتبالیست یا هیچکدام شه .مهم نیست . فقط امیدوارم هرجا که هست و هرجا که میره احساس خوشبختی کنه.
تولدت مبارک و به زندگی خوش اومدی کوچولو . مواظب خودت باش
